ساراییل بقچه‌ی نان در بغل وارد چادر قربان‌خان بابا میشود و نگاه از همه می‌دزدد طوری که گل‌صنم می‌فهمد‌ اما چیزی نمی‌گوید. دم غروب وقتی […]