خدمت یا خیانت/بخشی از خاطرات بهمن بیگی
خدمت یا خیانت/بخشی از خاطرات بهمن بیگی
به خدماتم امید و تكیه داشتم. گذشته از خدماتم به بی گناهی خود تكیه داشتم. پاك و منزه بودم. اگر از هفت دریا می گذشتم، پاشنه پایم تر نمی شد. چرا بار سفر می بستم و به خارج می رفتم؟

در سالروز وفات استاد محمد بهمن بیگی بنیان گذار تعلیم و تربیت عشایر ایران مروری داریم بر بخشی از مهم ترین اتفاقات زندگی آن زنده یاد.

خدمت یا خیانت

این فصل از کتاب یادآور تمام حس بیم و اضطراب و نگرانی نویسنده در آن روزهای خاص است.

روزهایی که آن مرد تصور می کرده با تاسیس مدارس عشایری و فراهم کردن امکانات آموزشی رایگان برای دختران و پسران ایلیاتی، به مردمش خدمت می کرده اما تنها بخاطر تغییر نظام سیاسی، مهر خیانت بر پیشانی اش خورده و تحت تعقیب است و از بیم جانش به تهران و خانه دوست بی نظیرش پناه برده و به تعبیر خودش “زندانی محترمی” است.

او برای رهایی از تنهایی که حاصل خدمات خالصانه اش بود به کتابی درباره امیرکبیر روی آورد. نمیدانم شاید احساس سرگذشت و سرنوشت مشترک او را به خواندن این کتاب واداشته است.

بهرحال شباهتهایی بین او و امیرکبیر است.

یعنی درست جایی که فکر میکنی در حال خدمتی به خیانت متهم می شوی.

 

اما بهمن بیگی این شانس را داشت که به واسطه دوستانش از این خیانت تبرئه شود و با عزت و احترام در سرزمینش زندگی کند.

بهرحال دوران سخت و تلخی را پشت سر گذاشت که هرگز فراموش نخواهد شد.

او از جانب دوستش متهم می شود که « تو با آن همه پیشرفت كه در كارت داشتی و با آن همه شهرت و تقرب كه به دست آورده بودی، چرا مانند صدها و بلكه هزارها نفر دیگر كه مقام و منزلتی كمتر داشتند، بار سفر نبستی و به خارج نرفتی؟ تو چرا آسوده و بی خیال در میان آتش زبانه كش انقلاب ماندی؟ ماندی تا خودت، همسرت، بچه هایت، برادرت، دوستانت و مخصوصا مرا دچار این همه اضطراب و زحمت كنی؟»

و پاسخ بهمن بیگی كه:

«به خدماتم امید و تكیه داشتم. گذشته از خدماتم به بی گناهی خود تكیه داشتم. پاك و منزه بودم. اگر از هفت دریا می گذشتم، پاشنه پایم تر نمی شد. چرا بار سفر می بستم و به خارج می رفتم؟»

و پاسخ آن دوست كه: «من برای رفع گرفتاری تو تا پای جان می كوشم ولی دلم از این حضرات پاك و روشن نیست. خدمات تو را ساده نمی دانند و بر این باورند كه آموزش عشایر هدفی جز تحكیم حكومت سلطنتی نداشته است. این بزرگواران صحت و سلامت خدمات را تابع زمان و مكان می دانند و معتقدند كه برخی از درخشان ترین اقدامات اصلاحی فقط برای تاخیر، تعویق و جلوگیری از ظهور انقلاب نجات بخش ایران صورت می گرفته است.»

این گفتگو به پیشنهاد آن دوست به ترک وطن و مخالفت بهمن بیگی ختم می شود.

 

«خدماتی از قبیل خدمات مرا، به چنین تهمتی آلودن گناهی بزرگ و نابخشودنی است. شاید شباهت لفظی و صوری دو كلمه خدمت و خیانت سبب این اشتباه فاحش شده است. حرف اول هر دو كلمه «خ» و حرف آخرشان «ت» است! خدمت، خیانت.»

سراسر این یادداشت چند صفحه ای، شكوه های بهمن بیگی از كسانی است كه خدمت را خیانت نام می نهند و از «چشم های علیل و كج بینی كه سپید بلغاری را سیاه زنگباری می بینند.»

 

بهمن بیگی در تنهایی خویش روزها به این فکر می کند که آیا خدمت کرده یا خیانت؟

 

دوستانش ملامتش می کنند که چرا زودتر از اینها بار و بندیل نبسته و راهی دیار فرنگ نشده و با آن سوابقش کلاهی برای خود نبافته که اینک این گونه جانش را در خطر نبیند؟

 

به این فکر می کرد که آیا با سواد کردن هزاران کودک عشایر خدمت است یا خیانت؟

 

تا اینکه یک روز بخت با او یار شد و دوستی که سالها از او بی خبر بود بر سر راهش قرار گرفت. “حسین درایه”

او یکی از دوستان قدیمی و صمیمی ” آیت الله موسوی اردبیلی ” بود و آیت الله هم یکی از مهم ترین اعضای دادگاه انقلاب!

حسین درایه واسطه شفاعت او شد شفاعت او و یادداشت رئیس كمیته وقت (آیت الله مهدوی كنی) كه «آقای محمد بهمن بیگی خدمات شایانی به عشایر ایران كرده است. احدی حق مزاحمت او را ندارد.»، از دام اتهام خیانت رهایی یافت.

بهمن بیگی برای فرزندان عشایر قشقایی همچون فانوس تابان در تاریکی جهل و بی سوادی بود.

نه تنها قشقایی بلکه اکثر ایلات عشایر ایران به این بزرگ مرد تاریخ مدیون است.

روحش شاد و نامش جاودان.